صفحه جُستار واکه

صفحه جُستار واکه

آرشیو ادبی جستارنویسی معاصر فارسی | جستارشناسی و یادداشت‌های پراکنده | بهدین اروند
صفحه جُستار واکه

صفحه جُستار واکه

آرشیو ادبی جستارنویسی معاصر فارسی | جستارشناسی و یادداشت‌های پراکنده | بهدین اروند

جستار: دروغ می گویم پس هستم

 

گویند لوحی ست در اعماقِ زمان و مکان، منقوش به رازِ هستی. آنکه خواند خدا شد.
«
تراز الابراز»

سه.

تقلید را نکوهیدن نفیِ زندگی است. حرکت، بارزه‌ی اساسیِ هستی، همانقدر حاملِ تغییر است که آبستنِ تکرار. اتم تا کیهان چنان مکررند که می‌کوشیم در چند علامت خلاصه‌شان کنیم. هیچ بدیعی هم بی‌تقلید ممکن نیست. خوب که بنگری با پیشینیان‌مان هم‌پیاله‌ایم. تا چشم بینا ست، انسان درسش را از همه برتر است؛ ما پا از تقلیدِ خود فراتر گذاشته، به محاکاتِ زندگی رسیده‌ایم.

دو.

در بازیِ هستی، قدرت سودای همگان است. ریز و درشت هر که را دیدم، تا توانست زور زد مرکزِ عالم باشد. هر که هم پرگارش را گشادتر دوراند بازی‌ش وسیع‌تر شد. لابه‌لای تاروپودِ قالیِ بزرگِ هستی، گرهِ ما موجوداتِ زنده‌ی کره‌ی زمین را رسمی دیرینه است. «برای قدرتِ بیشتر خودت را بزرگ‌تر نشان بده.» و تکیه بر “نشان دادن” است. فریبی کارا. انسان که نه بال داشت، نه چنگال، نه زور، از هر پرنده پری، از هر شکارچی سلاحی و از هر عنصر نیرویی عاریه گرفت. چنان که اشرفِ مخلوقات شد؛ کلاغی با پرهای رنگی!

یک.

دروغ فی‌ذاته بد نیست. همه‌چیز خنثی است و در بستر و رابطه‌ی مستقیم با سود و زیانِ متصورِ ما تعیین می‌شود. ما که کذابِ اعظمیم همه‌چیز را از روزی که روی دوپا ایستادیم شروع کردیم و دو دستِ پرمفصل ماند و هرآنچه امروز می‌بینید. زبان هم دروغی بیش نیست و لغویانِ شرق و غرب جز پیگیری خویشاوندی و نسب‌شناسی، طرفی از علت برنبستند. اما اگر این دروغ نبود کماکان روی درخت‌ها موز می‌خوردیم و شپش از سر هم می‌جستیم.

توی باغِ ارم، دورِ حوضِ ماهی، پاتوق‌مان بود. سرخوشی جوانی عادتی کهنه را بیدار کرد و قصه‌ی پسِ دیگر دسته‌های پیرامونِ حوض را فرد به فرد، دسته به دسته گمانه زدم. عجیب روزم بود و به آخر نرسیده اولی نشانه‌ای عیان کرد در تصدیق. و بعدی و بعدی و بعدی. دوستان خیال کردند می‌شناسمشان که چنین دقیق خال زده‌ام. راستش می‌شناختم ولی نه به شخص، به کل. به قصه‌ی پشتِ چهره‌ها. قصه‌ی آدم‌ها.

قصه را با سه کتاب شناختم. از بختِ خوش هرکدام صدها قصه داشت. “داستان باستان”، خلاصه‌ی منثور و سلیسِ شاهنامه و “گزیده‌ای کوتاه از هزارویک شب”، را مادرم آنقدر ورق زد که شیرازه‌اش را میخ کوبیدیم وا نرود. عمه‌ی آن زمان دانشجویم هم هربار از “فردوسی” برمی‌گشت یکی از مجلدات “قصه‌های من و بابام” را تحفه می‌آورد. شاید می‌خواستند خوابم کنند ولی من بیدار شدم.

اگر بپرسی‌ام زندگی را در یک کلمه خلاصه کن بی‌درنگ خواهم گفت: «قصه!» البت یادم نرفته آرایشگری را دیده‌ام که از کنارِ درختی می‌گذشت و می‌اندیشید: «اون بالاش باس کوتاه بشه. دورش رو هم یه کم براش سفید می‌کنم. این پایینش هم تیغ بخوره که دیگه محشره!» پس مکث می‌کنم از خودم می‌پرسم: «راستی! زندگی شبیه قصه ست یا قصه‌ها شبیه زندگی‌ن؟» می‌دانم وقتی دو چیز شبیه‌ند، این و آن ندارد ولی شما هم از خاصیتِ تقدم و تاخر آگاهید. شکی نیست که زندگی بر قصه مقدم است اما سودای ساختن زندگی‌هایی که در قصه‌ها شنیده‌ایم، که اخیرا بیشتر می‌بینیم، چه؟

از بیرون که به قصه نگاه کنی شبیهِ زندگی‌ای مینیاتوری ست؛ چیزی نظیرِ کلبه‌ای در حبابی شیشه‌ای روی طاقچه‌ی اتاق که وقتی تکانش می‌دهی برای چند لحظه چراغ‌هایش روشن می‌شود، بخار از دودکشش بیرون می‌زند و برف بر شیروانی‌ش می‌بارد. آنی بعد همه چیز در دامِ خاموشی است اما حباب، در خیال دخترک روشن است. قصه محاکاتِ زندگی است. اما باید ویژگی‌ی بنیادی داشته باشد که اینقدر پذیرفتنی، دلگرم‌کننده و خواستنی است.

ماجرایی آکادمیک، شما بخوانید جر و بحث با استاد و افتادنِ نقدِ ادبیِ ۱، باعث شد ابتدای کتابِ درسِ مذکور را چندین بار دوره کنم. فصولِ اولش بیرون انداختنِ شاعران توسط افلاطون از آرمان‌شهرش بود و بعد پناه دادن ارسطو به آنها [آن زمان ادبیات تماما شعر بود و بس]. افلاطون بزرگترین دعوی‌ای که می‌شد را بر شاعران اقامه کرد: «کار شما تقلید از زندگی است و زندگیِ پیشِ چشمِ ما خود سایه‌ای از زندگی مثالی. پس آنچه شاعران می‌سرایند تقلید از تقلید است و دوبار دونِ حقیقت.» اما ارسطو، تمایزِ تاریخ که آنچه شد است با شعر که مثال تخیل و جهانِ ممکنات می‌داند‌ را مطرح کرده، فریاد برمی‌آورد: «غیرممکنِ محتمل پذریفته‌تر از ممکنِ غیرمحتمل است

حاشا که قصه بر دروغ استوار است اما مگر آسیای زندگی بر کدام آسه می‌گردد؟ پس فریبی در آستین هست؛ دُمِ قصه را پی بگیری به خبر می‌رسی. قصه ذات باورپذیری را در دل نهفته دارد. چه دروغ‌ها باور کردیم و چه راست‌ها کذب پنداشتیم! شاهد همین چهل‌ساله! بی‌شک، روز ازل، اسلوبِ قصه را از چاه زندگی بیرون کشیده‌اند اما امروز او ست که زندگی را به قضاوت نشسته. درست و نادرست ما تقلید کج و راست قصه‌ها ست. شجاعت مهر تائید اودین برای دخول به والهالا شد، اخلاق از قصص انبیا به ارث رسید و رویای آرمان‌شهر رفت توی کتاب‌های قانون.

پا فراتر می‌گذارم می‌گویم انسان بر گرده‌ی قصه راه می‌پیماید. ما به مقایسه می‌فهمیم و هر ترازو را میزانی است. تلاطمِ بی‌وقفه‌ی زندگی و خرده آگاهی ناقص ما از سازوکار هستی، ناچارمان کرده برای مصداق قصه‌تراشی کنیم و حفره‌ی خالی بین روی‌دادها را ملات بریزیم. وقایع، نقاطِ تلاقیِ قصه‌های زندگی‌ند؛ اوج روند. حین وقایع خودِ حقیقی نمایان، حدود مشخص و برنده معین می‌شود. حاشا که بدون وقایع پس‌وپیشی نیست. اما راویِ واقعه [چه برای خود، چه برای دیگران] نسخه‌های پیشین را مچاله کرده، آنچه می‌شد باشد را قصه می‌کند، آنقدر که مغروق دریای خویش می‌شود.

شاید راست را غایتی نباشد اما دروغ در پی سود است. قصه هم با سودای هم‌رایی، توهم صدق، پا به میدان می‌گذارد. قرن‌ها ست، از مادر که اُمّ المذاهب است تا سردمداران قدرت، این برساخته‌ی همواره مدرن را [به سبب ارتباط مستقیم با تخیل که پیش‌راننده است نسبت به منطق که واپسگرا ست] واسطه‌ی تپاندن باور مطلوبشان در اذهان کرده، تا تخیل می‌دید کوه مبالغه را درنوردیدند. کاش دنیا قصه‌ای بود تا در آن خائنین مقهور دست روزگار می‌شدند و راست‌پیمانان اجر خود از هستی می‌ستاندند. اما زندگی ثابت کرده دنیا بهشت سفاکان است. آن‌ها در آغوش امن تاریخ محفوظند و مهرورزان را غایت فراموشی است. حیف افلاطون نماند تا ببیند آرمان‌شهرش تنها در قصه‌ها میسر است.

آخر.

امشب خوابی غریب خواهم دید. در دلِ هزارتویی بی‌دیوار، سرگردان به مغاکی می‌رسم از هیچ. با هرگام پیش‌م بود می‌شود و پس‌م نابود. به دالانی درمی‌شوم از قندیل‌های نمکین. آنقدر می‌پیمایم که دیواره‌های موازی‌ش به هم می‌رسند. رگ در پی و استخوان در پوست می‌خراشم و از سوراخِ سوزنی خارج می‌شوم. برابرم، در میان حلقه‌ای آتشین، کتابی عظیم نشسته. کسان دورش می‌رقصند و هلهله سرمی‌دهند. بسیارانی چون من، مدام، از سوراخ‌ها بیرون آمده، سینه‌دران به سویش می‌شتابند. خواهم دید ولی باور نه. همه من‌ند؛ نه فقط خودِ سه و دوازده و بیست‌ویک ساله‌ام یا کسانی که شاید می‌توانستم باشم، بلکه حتی آنهایی که به‌ظاهر هیچ شباهتی با من ندارند.

ناگهان کتاب گشوده می‌شود و صدایی رسا پژواک به دل کاواک می‌افکند. نخست غریو نفس‌ها را خاموش می‌کند. «من قصه‌ام. مادرم زندگی ست و آنچه می‌زایم انسان. بلندای قاف تا ژرفای بیست‌هزار فرسنگی دریا را تحت سیطره دارم. نبض زمانم که بی‌من پس و پیشی نیست و زندگی، ملغمه‌ای بی‌معنا. منم شاغول دوزخ و فردوس؛ راستی‌آزمای کج‌پندار. مفسرِ افضلِ دیده‌ها و شنیده‌ها و دبیرِ اعظمِ گفته‌ها و اندیشه‌ها. تثلیث کهنگی، دوست است و شراب است و قصه! من اربابِ » که یکی از من‌ها کتاب را با لگد می‌بندد و می‌گوید: «من اربابِ خویشم

محمدهادی سالارورزی
برای مطالعه ی آثار بیشتر مولف رجوع کنید به:
صفحه ادبی واژه
تارنمای رسمی چیسـتآرت

 

داستان: ولی وقتی از خودکشی می نویسم نباید پای راوی را بیاورم وسط

داستان کوتاه: ولی وقتی از خودکشی می نویسم نباید پای راوی را بیاورم وسط

بهدین اروند



من از هشت‌سالگی شروع به خودکشی کردم؛ درست وقتی بابامسعود داد زد: «پونصد ساله داری درس می‌خونی هر روز گُه‌تر می‌شی!» و مامان جواب داد: «ادب داشته باش بی‌مَشعَر!» من، به همراه علمِ عاشورا، از پشت‌بام سقوط کردم توی حیاط‌خلوت و بند اول به پایان رسید.

پاراگراف بعد، توی مطب یک روانکاو روانی به اسم دکتر دباغ به هوش آمدم که دهانش تف می‌پراند روبرو. شنیدم که بابا هنوز داشت داد می‌زد: «اصلا تو مادری؟» و مامان جواب می‌داد: « مسعود صدای منو درنیار!»... گفتم عادت دارم هروقت این‌ها [بابامسعود و مامان را نشان دادم] این شکلی[دست‌هام را توی هوا تکان دادم] دعواشان بشود، بروم بالای پشت بام. گفتم آن روز تکیه داده‌ بودم به عَلَمِ عاشورا که یک‌هو در رفت و مهارش پیچید به پام، مرا هم کشاند پایین.

دباغ کتابی که توی دستش داشت بست، عینکش را عینِ فین آورد نوک استخوانِ بینی، پرسید: «مگه توی خانواده سابقه‌ی خودکشی دارین؟» و بابا مسعود تمام اُوردزهاش را خودکشی به حساب آورد و با افتخار جواب داد: «من! هشت بار» دباغ هم ،پیروزمندانه، ‌نتیجه گرفت که با نوعی "خودکشی" آیینی طرفیم... پرسیدم:
- خُودکُشی؟ اَصلاً مَگِه می‌شِه کَسی دیگِه به جامون بِمیرِه؟

 وضعیتم "وخیم" ارزیابی شد و بابا و مامان تصمیم گرفتند بخاطر روحیه‌ی من هم که شده همدیگر را بیشتر تحمل کنند؛ طلاق‌شان عقب افتاد و همین وضعیت را وخیم‌تر ‌کرد. معلم‌ها دیگر خودشان را درگیرِ من نمی‌کردند؛ زن بودند و از نگاه به توله‌نری که سابقه‌ی خودکشی داشت می‌ترسیدند. بچه‌ها و رفقا هم. مثلِ حضرت موسی، زنگ‌های تفریح، توی حیاط، جمعیت در مقابلم می‌شکافت و دور می‌شد. بابا و مامان هم- با مراعات تمام جنگ و دعوا‌شان را به غیبت من موکول کردند، ولی [خب] جای مراعات‌ روی چشم و چال‌ِ آدم می‌ماند؛ مامان، زمستان و تابستان، عینک بزرگ آفتابی داشت و حتی توی مطب هم آن را از روی کبودی چشمش برنمی‌داشت و نمی‌دید کتابی که دوشنبه‌ها توی دستِ دباغ است هیچ‌وقت عوض نمی‌شود.

 من همان ماه اول از روی قوس بینی منشی فهمیدم طرف دخترِ دباغ است، فهمیدم که جز من و دباغ و نویسنده‌ی آن کتاب، حتی بلبل‌های مطب هم ماده‌اند، دانستم روزهای دوشنبه یک دختر جوانِ رنگ‌پریده قبل از من و پری‌چشم‌بلبلی بعد از من نوبت دارند. بعد از مدتی دیگر آن دختر جوان را ندیدم؛ اما پری‌چشم‌بلبلی پای ثابتِ مطب بود: یک خنده‌ی باریک و قرمز روی چانه‌اش داشت، جیغ‌ترین لباس‌هاش را می‌پوشید می‌آمد بغل دستِ من می‌نشست و چشم‌هاش، چشم‌های یک مرده بود؛ چشم‌های یک بلبل مرده.

 یک‌بار، توی یکی از جلسات، از دباغ پرسیدم: «پریا پرنده‌ن یا ماهی؟» دستپاچه جواب داد معلومه. پرسیدم: «که پرنده‌ن؟» گفت: «تو چی دوست داری؟»

دیدم  دارد پرت می‌گوید؛ زدم زیر بحث: گفتم دوست دارم عید باشد و بابا و مامان بخندند. گفت: «مادرت زن خنده‌روییه» و من خوشم نیامد. همان شب با بابامسعود شرط کردم یا خودش دوشنبه‌ها بیاید مدرسه اجازه‌ام را بگیرد یا خودم تنهایی می‌روم مطب. پرسید چرا؟ بهانه را دادم دستش؛ دیدم مراعات را گذاشت کنار، با کمربند افتاد به جان مامان و به‌ام فهماند که همراهم نمی‌آید. دوشنبه‌ی بعد، خودم، لشتم را کول گرفتم بردم دباغ‌خانه!

...

 دیر کرده بودم. وقتی رسیدم پری‌چشم‌بلبلی به جای من رفته بود‌ داخل و صدای لوندِ خنده‌هاش می‌آمد. ولو شدم روی صندلیِ همیشگی، کنار شوفاژ.

 مطب بوی قاعدگی می‌داد و هربار که پری قهقهه می‌زد بلبل‌ها خودشان را می‌کوفتند به دیواره‌ی قفس. دخترِ دباغ هرچه با خودنویس روی سررسیدِ قدیمی‌اَش مثلث و خر و گاو خط‌خطی کرد خالی نشد؛ بلندشد با استخوانِ انگشت چند تقه‌ی خشک به درِ مطب زد؛ جوابی نیامد... چند تقه‌ی دیگر؛ این‌بار بلندتر... صدای پاشنه‌ای از پشت در نزدیکا گرفت. سالن سکوت کرد... اعصابِ دباغ را نداشتم. وسوسه‌ام گرفت بلند بشوم بزنم بیرون که لنگه‌ی در چرخید و پری‌چشم‌بلبلی با ته‌مانده‌ای از خنده توی چارچوب‌اش ظاهر شد. داشت- رو به جایی که ما نمی‌دیدیم- می‌گفت: « تو تحمل نمی‌کنی!» و رو برگرداند مرا دید چشم‌هاش برقی زد. آمد سمتم مهربان شد گفت: «کی حوصله‌ی دباغو داره؟! بریم بهارگرد؟» و دست دراز کرد، مثل مهار پیچید به ساعدم.

...

من می‌توانستم همانجا بمانم؛ یک پسریچه‌ی ده/یازده‌ساله که پدر و مادرش از خودکشی‌ش نااُمیدند. می‌توانستم - بچه‌ی خوبی باشم زنده بمانم. اما رفتم بهارگرد؛ از پاییزِ پیش، یکریز، باران باریده بود و زمین بهشت بود: سبزِ سیر تآ غروب. یک خشاب ترامادول خالی می‌کردیم می‌افتادیم به هوارِ خیابانِ ساحلی و کون به کون سیگار می‌کشیدیم چرت می‌گفتیم.

نگفت مرضش چیست. اما فهمیدم به قدرِ سنّ من مشتری دباغ بوده،  فهمیدم بچه‌ای داشته، یک انگشتر با نگین سبزلجنی و یک بالکن آجری، پیشخوانِ خانه‌‌اَش. روزی هشت‌تا قرص نارنجی و دو حب قرص خواب و یک خشاب مسکن می‌خورد. از سوال و خیارشور و دباغ بدش می‌آمد. می‌پرسیدم: «چرا میری پیشش پس؟» ناراحت می‌شد؛این‌وقت‌ها تیک داشت پره‌های گوشتی را که توی لپش بود بجود. با خواهرش میراث‌خوار مادرشان بود و همیشه از سمتِ پل‌سفید پیداش می‌شد.

همین. یک‌بار گفتم مرا جوری نگاه می‌کند که انگار آشناترم. گفتم:

-          انگار داری یه نفر دیگه رو می‌بینی.

لپش را جوید چیزی نگفت. اما همان‌شب یک قرصِ تازه رو کرد و نصفش را گذاشت کف دستم، پرسید:

-          هستی؟

گرفتم انداختم بالا، گفتم:

-          توو راهم.

و هردومان خندیدیم. اما نیم ساعت بعد، بدنم گر گرفت دل و روده‌اَم پیچید به‌هم؛ جانم را بالا آوردم گفتم: «گه خوردم!» و از هوش رفتم. فرداش غروب هوشیار شدم؛ سرم توی دامنِ پری بود و صداش را می‌شنیدم که خسته و خرد و خوابالو، خیمه زده بود روی تنم و مرا به اسم یک نفر دیگر صدا می‌کرد.کف از بینی و دهنم زده بود بیرون. منگ و سست، چشم‌هام را وا کردم دیدم چقدر پیر شده؛ دست‌هاش را قابِ صورتم گرفته بود و لب‌هاش می‌جنبید می‌گفت: « حسین... حسین».

همین؛ این تمامِ واقعیتی بود که از پریا می‌دانستم. سه سال، هر غروب، خیابان ساحلی را گز کردیم و چرند گفتیم خندیدیم اما دیگر توی زندگی‌اش دماغ نچرخاندم. عوضش هردومان می‌دانستیم که اگر هایده ورزشکار بود کشتی‌گیر می‌شد یا وزنه‌بردار. می‌دانستیم پاییز سوزش بیشتر است یا جای حرف‌های دباغ؛ که دیوس نامردتر است یا ترسو. هردومان می‌دانستیم کدام دسته از مردها دخترکوچولو دوست دارند، کدام‌شان ننه‌، کدام‌ رفیق. حتی فرقی که در رنگ ماتیک‌هاست را؛ یادم داده بود که زن‌ها‌ از شقیقه مو سفید می‌کنند، مردها از سبیل. بابامسعود می‌گفت: «این زنیکه کیه ؟» بلد بودم بگویم: «"این" نه "ایشون"؛ زنیکه هم عمه‌ی باباته؛ ریفیقمه! بعدشم: کیه و انطاکیه!»

... بابامسعود چندبار خودش را زد به نشنیدن، چندباری چشم‌هاش گرد شد، چندباری هم خواباند بیخ گوشم؛ اما آخرش خیط شد، کم آورد آوردزِ آخر را زد. زمستان بود؛ نزدیک عید. یک مثقال تریاک کشیدم و خاکش کردیم ورِ دل مامان‌بزرگ که از اول گفته بود دختر شهری‌ها به درد زندگی نمی‌خورند! مامان هم کتاب‌ها و رنگ‌موهاش را برداشت رفت کوی اساتید دانشگاه؛ رفتنا شنیدم که ‌گفت: کاش مرده بودی. یک دسته موی سفید را از شقیقه‌هاش تپاند زیر روسری‌ گفت: کاش مرده بودی همه‌مونو نجات می‌دادی!

-          "کاشکی" رو کاشتن سبز نشد! وگرنه کی به کیه؟

 جل و پلاسم را جمع کردم رفتم توی یک سوییت سی و پنج متری، سربارِ پری‌چشم‌بلبلی و خواهرش سهیلا. پری، دمِ در، دو تا سیگار گیراند، یکی داد دستم گفت باید دوباره شروع کنم. آمدم بگویم:«سرت سلامت» که خواهرش در را وا کرد رو به همه‌ی آن زندگیِ لجنی که پشت سرم بود گفت: «سلام»

همین.

شب، تمامِ شب، دست‌هام را سایبان چشم‌هام کردم بخوابم که دیدم چشم‌هاش راحتم نمی‌گذارد؛ دیدم هنوز پشتِ دراَم. تا صبح پهلو به پهلو غلت زدم و خودم را ژکیدم‌ که: «دَیوس! سَرِ سُفرِه‌ی پَری، توو نَخِ آبجیشی ؟»... ولی باز می‌آمد روی زبانم: «عَلیکِ سلام!... عَلیکِ سلام!...»

 پری، کله‌ی سحر، بساطم را پرت کرد توی راهرو، هرّی انداخت به دُم‌اَم. تا آمدم بگویم: "چی به چیه؟" زد بیخ گوشم: «هرزه‌چیه!» آمدم کَل بیندازم که با غیض فیره کشید: «خفه!»... و بغضم گرفت؛ گلوم گرم شد، خودم را روبروی همه‌چیز تنها دیدم. سهیلا  داشت هاج و واج تماشامان می‌کرد.

-          پری؟!

-          گفتم خفه!

-          خودت نگفتی اگه چشاش برق زد، یعنی آره...؟!

هل‌ام داد انداخت‌‌ام بیرون.

...

دمِ در، دو نخ سیگار گیراندم برگشتم نشستم روی صندلیِ سابق، کنار شوفاژ، لای بیوه‌های نیمچه‌دیوانه‌ای که دباغ دق می‌داد. تا بهار حقِ ویزیت داشتم و روی نسکافه‌های مجانی‌‌ِ سالنِ انتظارِ مطب [ و البت کتاب‌هایی که از دباغ کِش می‌رفتم] حساب وا کرده بودم. عنِ ماجرا این‌جا بود که چند ساعت در هفته هم- باید منبرِ دباغ را شنیدار می‌شدم که بعد از تماشای سرتاپام یک دور لعاب دهانش را تف می‌کرد می‌پراند توی سر و صورتم و می‌پرسید: «تو خجالت نمی‌کشی؟!» و شروع می‌کرد حرف‌هایی می‌زد که البت تکرار، زهرشان را گرفته بود. بعداً که غلظتِ نسکافه‌هاشان کم شد و فقط کتاب‌های مرجع باقی ماند [و البت جیب من کفافِ محدودی داشت] زبان درآوردم گفتم:

-          یه چیزی بپرسم دکتر؟پری می‌دونه اون قرص نارنجیا چیه؟

-          به شما ارتباطی نداره.

-          ولی به تو داره؛ اونقدر ترامادول واسه‌ش تجویز کردی که بچه‌ش زیر سینه‌ش خفه شد، شوهرش طلاق گرفت و تو عین ترسوا کپیدی پشت کتابات هیچ غلطی نکردی!

-          خجا...

تمامِ آن زمستان تمرین کرده بودم تا در بلندترین هجایِ کلمه‌ی خجالت، درست وسطِ "الف‌"اش، تمام خلطِ سینه‌ام را تف کنم توی گاله‌ی دباغ و خدا را [تنها بخاطر همین کرامت‌اش] صدهوارمرتبه شکر که تُف‌ام به خطا نرفت.

سرخ شد، قورت داد و زدم زیر خنده؛ با شیطنت بلند شدم، در آستانه‌ی چهارچوب، رو به دخترش دست دراز کردم با یک لبخند مطمئن گفتم:

-          بریم بهارگرد؟

که البت نیامد و خیط شدم خودم زدم بیرون.

 اولین پارک، اولین نیمکت خودم را لوله کردم و چانه‌ام را فرو بردم توی یقه‌ی کاپشن. آخرین کتابی که از دباغ کش رفته بودم کتاب همیشگی‌اش بود: کتاب مقدسش: یک قسم مقاله از یک مشت آدمِ حشری در توجیه گندهایی که زده بودند که تا صبح توی سطل زباله‌ی پارک پَرّه به پَرّه- فندک گرفتم سوزاندم‌شان. تا بهار، چندتایی سوز مانده بود اما برای اولین بار [لای سگ‌لرزه‌هام] گفتم خوب شد نمردم. تا صبح به خودم خندیدم و گفتم خوب شد نمردم. 

صبح، کسی شانه‌ام را تکان داد؛ فکر کردم پارک‌بان است. محل ندادم. صدام کرد. پری بود. یک تاکسی دربست گرفت لاشه‌ام را رساند به یک تخت‌خوابِ گرم و یک بشقاب سوپ و چند قاشق شربتِ سینه. فحشم ‌می‌داد و قاشق می‌تپاند توی دهانم:

-          اینجوریاس مرتیکه‌ی لوس؟

و برای بار هزارم قصه‌ی انگشتر را با نگین سبز لجنی تعریف کرد که دو تا لکه‌ی سفید در زمینه‌اش داشته؛ دو تا لکه شبیه به حلقه‌ی یک چشم که با خوابیدنِ پری، محو می‌شده‌اند و پری بعد از گم کردن نگینش دیگر روی خوشی را توی زندگیِ نکبتش ندیده؛ گفت:

-          پریا ماهی‌اَن؛ اگه پرنده بود پر می‌گرفت می‌پرید از این لجن.

... 

... خواب دیدم مامان و پری‌ و سهیلا و آن دخترِ جوانِ رنگ پریده که قبل از من نوبت داشت، با آن دیوس، کیپ تا کیپ نشسته‌اند توی پذیرایی و منتظر من‌اند؛ دباغ یک خمره‌ی بزرگ شراب توی بغلش گرفته و مامان "سلامتی" می‌دهد. سهیلا با سر به جای خالی‌ کنارش اشاره می‌کند. من [منِ گیج، منِ خر] می‌روم بغل‌دستش خمره را می‌گیرم تا ته سر می‌کشم؛ دباغ می‌گوید [یا فکر می‌کنم که می‌خواهد بگوید]: «تو خجالت نمی‌کشی؟!» که من یک مشت می‌کوبانم توی دهانش:

-          باید قبل از محرم تمومِش کنیم! 

...

 از دور صدای سنج می‌آمد؛ صدای دمّام. با هول بیدار شدم پری را صدا کردم. گلوم خشک بود؛ صدایم درنمی‌آمد. دوباره صدا کردم؛ کسی جواب نداد. لاشه‌ام را رساندم لبه‌ی تخت، نشستم. به هرجان کندنی بود لباس‌هام را پوشیدم، کمر راست کردم، آمدم دستگیره‌ی در را بچرخانم سهیلا از پشت سرم گفت:

-          کجا؟

مثل دزدی که مچش را گرفته باشند خودم را باختم:

-          برم تمومش کنم.

کله‌اش لای کابینت‌ها بود و یک پیشبندِ قرمز  از گردنش آویزان.

-          کجا؟

... فکرش را نکرده بودم. دستم روی دستگیره خشک ماند:

-          کجا تموم شه بهتره؟

گردن کشید عقب‌ترک، نگاهم کرد:

-          می‌خوای بری بمیری؟

-          خودمو بکشم.

-          فرقش چیه؟

ای‌بابا! دوست داشتم جلوم دربیاید، کابینت‌ها را بکوبد به هم، دستم را بگیرد دو تا فحش‌اَم بدهد ببرد بخوابانَدَم؛ دوست داشتم عین مهار بپیچد به‌ام، ببردم یک ورِ دیگر، اما ساده‌تر از این قصه‌ها بود: چیزی نگفت تا خودم، خوب، حرف‌هام را از خودم بشنوم:

-          بمیری همه راحت می‌شن... ولی خودکشی انگار همیشه بدموقع‌‌تره: می‌رینه به زندگیِ بقیه.

-          ... واه! کی گفته؟

چندبار رو به چشم‌های خنگ‌اش پلک زدم؛ دوست داشتم بخندم و لب‌هاش را -که عین ماهی جمع کرده بود تا بگوید "واه"- ببوسم؛ اما خماری و زمستان استخوانم را کبود کرده بود؛ با همان ژست جواب دادم:

-          اونی که زنده می‌مونه... همین گند نمی‌زنه به قصه‌؟

-          ...

-           یه چیزی بپرسم؟

-          ...

-          حسین کیه؟

خندید:

-          تویی که.

و صدای زنگِ در بلند شد؛ مثل یک خیال از جلوم جَست، در را وا کرد و خنده‌اش رو به جایی که ما نمی‌دیدیم- شکفت:

-          گفتم تحمل نمی‌کنی!



چیچچیستارت

 

داستان: کیو

داستان کوتاه: کیو

بهدین اروند


پاره 1:

 فرقِ زیادی مابینِ ماکِرال‌ها و موسیوندها نیست: یک سراب بین‌مان فاصله هست و مردهای آن‌ها روی شانه‌‌شان موی بیشتری دارند؛ همین. البت رمه و دنیای ما بی‌حساب است و موسیوندجماعت دستش تنگ‌تر است. اما روزی که خانزاشان به خواستگاری خواهرم آمد برادرم، فتحعلی‌خره، فاش کرد که هم حسبِ ما و هم نسبِ ما بلندتر است و: «هرّی! گوهر به گدا نمی‌دیم!»

منوچهر، که تا آن لحظه، سرخ و سفید، چارزانو نشسته بود ورِ دستِ ریش‌سفیدها و با متانتِ یک خواستگارِ نجیب سر تکان می‌داد، بلند شد یکی کوباند ورِ سینه‌ی برادرم فتحعلی و فتحعلی با همه‌ی هیبت‌اش پرت شد سینه‌ی چادر و مهار رمبید روی سرش، پیشانی‌اش شکافت و از هوش رفت.

من خرد بودم؛ گوهر را دادیم و غائله خوابید. دست همدیگر را گرفتند رفتند یک گدار پایین تر، میانه ما و موسیوندها چادر زدند. پسرزایِ اول، فتحعلی یادش آمد که خودش بچه‌اش نمی‌شود؛ از حرص آن‌قدر مفاخره کرد و به آبا و اجداد پایین‌دست متلک پراند که موسیوندها از غیض ریختند بر سرِ اولین ماکرال‌ی که دست‌شان می‌رسید -بر سرِ گوهر- و...

من خُرد بودم. ننه‌ تنم را پیچاند لای چادرش تا حرفی نشنوم، اما دیدم؛  دیدم غروب شد و منوچهر بر سر جنازه‌ی گوهر رسید. تابستان بود و تمام دنیا غمباد زده بود روی شرجیِ سراب. منوچهر هیچ نگفت. لشتِ گوهر را گرفت به کول و بُرد لب سراب. با ناخن و استخوان "گور"ی کند اما انگار طاقت نکرده باشد- جنازه را خاک نکرد؛ شباشب تفنگ برداشت دو تا از برادرهای خودش را کشت و پشت به کوه فرار کرد. طفل‌شان ماند این میانه: یک پسر سبزه‌ی عبوس بود با کلی پشم روی شانه‌هاش. اسمش را گذاشتیم "کیو"؛ یعنی کبود، یعنی یکه، یکانه. ننه‌م زیر سینه‌ی این عروس و آن عروس بزرگ‌ش کرد و مردنا، سپردش به من گفت: « حبیب! هومناک[1] پسرِ خودت بزرگ‌ش کن» شستم را گرفت توی دست‌هاش و سفارش کرد به جز خواهرزاش، شمعک، "مادر"ی بر سر کیو نیاورم.

 اما شمعک را به من ندادند؛ دخترخاله‌ام شد هوویِ چندم حرم‌سرای فتحعلی بلکه آتشی به اجاقِ کورش بیاورد. آن سال کیو بهانه‌ام بود تا هر روز شمعک را ببینم و پیرتر بشوم. سرِ ‌سال زدم توی سرِ دلم، کیو را گرفتم روی دندان و رخت کشیدم به جای‌خانه‌ی منوچهر. در به روی ماکرال و موسیوند بستم و شدم دایه و دایی کیو.

اما این‌ها قصه‌ی کیو نیست؛ کیو همه‌کاره‌ی قصه‌ی خودش بود: کیو قد کشید، طغس بود و سِرتق شد، هم‌پای خودم زمستان را در ییلاق سرآورد و زنده‌ ماند، شهردیده شد، کاپشن چرم پوشید و اولین موتور یاماهای منطقه را انداخت زیر پایش و عینهو پدرِ پدرسوخته‌اش هرکس خوشایندش نیامد یک مشت خواباند روی سینه‌اش. نه فقط احترام مرا، که احترام هیچ کس را نداشت؛ اما یادش داده بودم هر "گُه"ی می‌خورد حرف مفت نزند. وقتی خبر آوردند که کوبیده توی سر یکی یکدانه پسرِ فتحعلی کشیدمش یک گوشه‌ای ترساندمش گفتم:

-          اگر فتحعلی‌ نصفِ اون مالی رو که نذرِ این پسر کرده شاباش بده سرت رو می‌ذارن روی سینه‌ات... دیگه نه بچه‌ای! شر مجور!

فقط به قدر یک کلام نگاهم کرد گفت:«حرف مفت نزن!»

پاره 2:

سه نفری ایستادیم لب جاده و ایل‌مان را دیدیم که پیچید میانِ تنگه‌ی کوه و دور شد. من بودم و فتحعلی‌زا و کیو. قرار بود تا بهار توی شبانه‌روزیِ شهر درس بخوانیم بلکه‌م تصدیق بگیریم. کیو، اولِ کمربندیِ خرم‌آباد، جدا شد و تا بهار ندیدیمش. گفتیم حتمکم تا حالا لات و لوت‌های پشت‌بازار سر به نیستش کرده‌اند؛ دیگر داشتیم بهانه می‌جستیم جواب دایی‌اش را چه بدهیم که غروب‌وقتی سر و کله‌اش با کلاه لبه‌دار و شلوارِ بیتل، سوار یک بنزِ آریا پیدا شد؛ یک دخترِ سرلخت با عینکِ آفتابیِ گنده پشت رل نشسته بود که دست‌هاش روی دست‌های کیو، آویزان دنده بود. پیاده شدند و دوتاشان به‌مان دست دادند کیو دعوت‌مان کرد برای ناهار، یک کبابی تهِ بازار:

-          هرکی هم حرفِ مفت زد بگو میدم کیو کبودت کنه.

ترسیدیم حرفِ بیخودی بزنیم. رفت و رفتیم. گذر اول چندتا بچه‌محل افتادند دنبال‌مان به انگشت کردنِ فتحعلی‌زا. تا آمدیم اسمِ کیو را بیاوریم دو تا خواباندند بیخ گوش‌ِ فتحعلی‌زا و یک تیپا هم مرا زدند. داشت از غریبی گریه‌مان می‌گرفت که دیدیم یک دست از میان جمعیت بالا رفت و "نفس‌کش" خواند بازار خلوت شد: کیو بود. در امانِ خودش بردمانِ سر موعد، تهِ بازار که آن دخترک هم منتظرمان بود شکم‌مان را سیر کرد و برای دلجویی بلیط مسابقات محلی مشت‌زنی را گذاشت کف دست‌مان:

-          انتخابی تیم ملیه.

امتحان داشتیم و فتحعلی‌زا رای‌اَم را زد نرفتیم؛ اما خبرِ یک بچه دهاتیِ مهاجرِ سرسخت که بعد از هر مسابقه با دک و پوزِ خونی، هار از توی رینگ بیرون می‌آمد و دست‌هاش را به نشانه‌ی پیروزی می‌کوبید روی سینه‌اش تمام شهر را گرفت. همه‌ ادایش را درمی‌آوردند تا بلکه‌م شبیه‌اش باشند. چندباری هم با همان دخترک آمد دمِ شبانه‌روزی دنبال‌مان و بعدش دیدیم چقدر سرپرست و دبیر و دانش‌آموزها پُزِمان را خریدارترند. فینال، مدارس تعطیل شد و شهر مثل مور یله شد سمت سالن تا ببیند کیو باز هم همان راندِ اول کار را تمام می‌کند یا نه. فتحعلی‌زا ماند خوابگاه؛ من هم نتوانستم چیزی از مسابقه ببینم ولی از چشمِ بقیه خواندم که کیو باخت؛ بد باخت و خیط برگشتیم.

داستان کوتاه

پاره 3:

رُک گفتم از اینکه جلوی چشم‌ِ این ندیده‌ها، هی دامنم را بدهم پایین چندشم می‌شود. با انگشت، نرم روی گونه‌م کوفت و صورتم را هل داد:

-          گه می‌خورن.

دستش سنگین بود؛ "من" بهتر از همه می‌دانستم. اگر خنده‌ام را دوست نداشت تا حالا هزاربار دندان‌هام را خرد کرده بود. هزار بار قهر کرده بودم و دیده‌ بودم چطور با دو انگشت دستم را می‌گرفت در نروم؛ چیزی نمی‌گفت؛ ولی غرورش بودم: نگه‌ام می‌داشت و تمام تنم می‌شد پرکاهی لای آن دو انگشت. پدرم یک دسته‌ ده‌تومانی نو گذاشت روی داشبورد و سفارش کرد به راند آخر نرسد. پس فرستادم گفتم کیو از فرماندار که هیچ، از شخص اعلی‌الحضرت هم حساب نمی‌برد؛ پدر خندید و بلند بلند فحش داد:

-          این پدرسوخته‌های پاپتی؟! همین گدا کوره‌ها؟!

این‌ها را به کیو نگفتم؛ خودم را سپر کردم گفتم دعوا سر من‌است؛ گفتم پدرم پول فرستاده تا ببازد و...

خواست از کوره در برود دستش را گرفتم گفتم:

-          این بهتره یا یه عمر داماد سرخونه‌ی فرماندار بودن؟

و از شنیدن اسمِ "داماد سرخانه" گر گرفت؛ خاموش، توی خودش رسوب کرد و فرو نشست. دیدم. دستش را از میان انگشت‌هام کشید بیرون، سرش را انداخت پایین پرسید:

-          حریف، مهاجره؟

ولی نبود. پدر گشته بود نفرت‌انگیزترین بوکسور دولتی را گذاشته بود گوشه‌ی رینگِ کیو. کیو گرم نکرد، رقص پا نزد، سینه سپر نکرد. همان مشت اول ولو شد روی زمین و همین‌که داور تا 10 شمرد بلند شد سر بالا گرفت و من توی دلم به حریف‌ش التماس کردم فرار کند برود لای طرفدارهاش. ولی نرفت. کیو دندان جرید و لثه‌بندش را تف کرد بیرون، افتاد به جان داور و حریف و هر که نزدیک می‌شد. مهاجرها «حیدر حیدرش کردیم!» سر دادند صندلی‌ها را از ریشه درآوردند دویدند تا به دعوا برسند. سربازها در حفاظ ما را کشیدند بیرون و شب از رادیو شنیدیم که سی‌‌چهل‌تایی دماغ و دنده شکسته و آن بوکسور بیچاره زیر مشت‌های کیو...

داستان کوتاه

پاره 4:

این پاپتی‌های پدرسوخته به خیال خودشان پی افتخارند؛ ولی تغاری بشکند ماستی بریزد جهان به کام‌شان است؛ من نمی‌دانم اعلی‌حضرت چه صلاحی تراشیده‌اند که اجازه نمی‌فرمایند با بولدوزر این کاسه‌لیس‌ها را از پشت‌بازار بشوریم، شهر نفسی بکشد.  اینان خود یاغی‌‌اند، مهاجرند، بی‌ریشه‌اند، سرِ سربازِ مملکت را می‌شکنند؛ جلودار پیدا کنند، گرد بشوند، دیگر هیچ! می‌باید فی‌الفور امان‌شان را برید سرشان را کوفت پدرشان را درآورد؛ همین‌مان -هم- مانده مردِ اول شهر از بین اینان باشد. مژگان راه می‌رفت می‌گفت: «کیو...»

گفتم خفه! توی شهری که سپهبد افخم فرماندارش باشد اسم هر ننه قمری را علم نمی‌کنند. گفت بی‌بته نیست؛ از دو سر خانزاده‌ست. گفتم صدتومان بیشتر می‌ارزد؟ خندید؛ صدتومان دیگر گذاشتم روی داشبورد. گفت: «بحث غرور است» من خنده‌ام گرفت... ذره‌ای به مادرش نرفته این دختر؛ سرسوزن سیاست ندارد. گفتم:

-          پس هزار می‌دم پولِ خونش!

وا رفت. گفتم پس چه فکر می‌کند؟! نگوزیم نچسیم که حسنک خیار کاشته! مملکت شاه دارد، سرباز دارد، قانون دارد؛ گرهی را که با دست می‌توان، به دندان نمی‌کشند. اینان عوام‌اند. عقل ندارند: اگر بی‌گناه‌اند، گناهی به ناف‌شان ببند؛ اگر درست‌کارند، سیخونک‌شان بزن تا بالاخره یک‌جای کار بلغزند. آن‌وقت خوارشان کن پدرسوخته‌ها را تا قدرِ عافیت را بدانند. گفتم باید ببازد و بد هم ببازد: دورِ اول، با اولین مشت. حالا که خودش را تا اینجا بالا کشانده، بدتر می‌شکنیم‌اش: دست از خونش می‌شوریم و کنار می‌ایستیم: مردم بالایش آورده‌اند، خودشان هم می‌کشندش پایین. این جماعت که با یک "هو" آمده‌اند؛ با "هو"یی هم می‌روند دورش خالی می‌ماند. بعدش حسابِ کاباره‌‌ی این یارو با دولت؛ حساب می و تخته و بنگ و هروئین و هر کوفتی که پناهش بدهد با خودمان. دو روز بعد خوار و خفیف می‌آید به همین درگاه، گدایی. آن‌جا کافی‌ست نه صدتومان، نه هزارتومان، که دوریال محبت ببیند؛ اهلی می‌شود.

 داستان کوتاه

پاره 5:

فتحعلی خبر نداشت؛ من هم نوعروس بودم: شیر به سینه‌ام نداشتم. این را هم بگویم: اگرشیرش نداده‌ام اما از جگرم هم جدا نبوده. هر روز غروب گرفته‌اَمش به سینه و هرشب مادرش بوده‌ام تا شیر آمده به سینه‌ام، تا پا گرفته گردن‌کلفتی کند. این ریقنه که حالا صدایش می‌کنم از کومه‌اش نمی‌آید بیرون، یک‌روزی روزگاری سوار موتور که مرا می‌دید می‌ایستاد خاموش می‌کرد گرد و خاک بخوابد تا من رد بشوم. بیخودی بچه‌ام را چزاندند. این حرف نمی‌زند، گریه نمی‌کند؛ من بزرگش کرده‌ام می‌دانم یک غصه‌ای مرضی چیزی روی دلش هست که نمی‌پرد به این و آن. گفتند: «برگشته»؛ گفتم خوش آمده. گفتند: «از شهر انداخته‌اندش بیرون». گفتم زیادی مهمان بوده فکر کرده همه عین خودش سفره‌دارند؛ برگشته خانه‌ی خودش. گفتند:« آدم کشته» گفتم خون بدتر است یا ننگ؟ گفتند: «باخته!»؛ گفتم این حرف‌ها کدام است! آدم یا می‌کشد یا می‌بازد. اما دلم ریخت؛ شب‌ خواب مادربزرگش را دیدم که دست‌هاش را پشت کپل‌ جمع کرده بود و با دلواپسی توی پرچینِ گوهر می‌رفت و می‌آمد. فرداش یک دست حلوا با روغن تازه و آرد الک‌کرده پختم گذاشتم وردستِ بساط قوری و وافورِ فتحعلی، گفتم:

-          یه فاتحه واسه مادرت بخون.

و منتظر ماندم؛ نشئه و کیفور، دستش را کرد توی حلق‌ و داشت انگشت‌هاش را می‌مکید که درآمدم گفتم:

-          واسه گوهرَم خوندی؟

-          همون زمانی که رفت طویله‌ی بخت واسش فتحه خوندم.

دیدم هنوز سرِ دنده‌ی خریّت است. باد انداختم به خایه‌هاش:

-          استغفرالله! بددل نباش خان! این حرفا کدومه. اگه اون منوچهرِ خدا بی‌خبر بدکاره بود مرحوم خواهرت یه تیکه گوهر بود. الهی نور به قبرش بباره؛ چراغِ این لونه بود. خوبیت نداره حالا که دستش از دنیا کوتاست...

دیدم هومناک بچه‌ها‌، کونش را کرد سمتم و لب‌هاش جنبید به فاتحه‌خواندن که یعنی:« ولم کن!». پِس‌پسِ اول را که کرد شروع کردم تا حمد و سوره‌اش تمام نشده حرفم را بزنم:

-          اون منوچهر گور به گور شده که معلوم نیست کجا اجلش سر اومده کفنش هم دستِ ما نیست؛ گوهرَم که طفلی تلف شد پای این وحشیا. یه بچه دارن...[سر چرخاند نگاهم کرد] ...یتیم و یسیر. زیر پایِ ماکرال و موسیوند. چشم مادرت نگرانشه؛ خواهرت نگرانشه. از سینه‌ی زنت [کوبیدم روی سینه] شیر خورده؛ حلالزاده هم که به خالوش می‌ره. مردونگی کن، بزرگی نشون بده سایه‌ی بالا سرش باش. دست فتحعلی‌زا رو بگیر یه توکِ پا برو حالشو بپرس نذار رگ و ریشه‌ش گم بشه فردا روزی ننگش بیخ ریشِ نسلت باشه که ماکرال و موسیوند کپرِ چندرشون را ببینن ریشخندمون کنن بگن...

-          صدق‌الله العلی و العظیم.

 داستان کوتاه

پاره 6:

من زرورق ندیده بودم؛ چه برسد به گَرد. پدرم یک‌روز شال بست و ستره کرد رفت شهر یک بوکس سیگار همای فیلتردار و یک جعبه فندک چخماغی و یک متر زرورق خرید برگشت. فرداش همه را گونی کرد داد یک دستم، یک مثقال گَرد گذاشت آن یکی دستم و زد در کونم گفت:

-          روزی یه پاکت سیگار، یه فندک و یه کفِ دست زرورق جدا می‌کنی؛ یه نخود گَرد می‌ذاری روش می‌بری واسش می‌گی فتحعلی‌خان گفته تا دایی‌ت هست نمی‌ذاره خمار بمونی. برو!

یک سگِ مردنی‌ پای کپرشان خواب بود که اگر پا می‌گذاشتی روی گرده‌اش بیدار نمی‌شد. عمو حبیب نبود؛ کسی نیامد پیشواز. کیو در سایه‌ی پشتی چرت رفته بود و پشه توی دهانش می‌جنبید. صداش کردم. چشم واز کرد، محل‌ام نداد و دوباره بست... خودش بود؛ نه کلاه مانده بود به سرش نه چشم‌گیرِ کسی بود؛ اما چشم‌هاش، هنوز، همان بی‌خیالی را داشت. با انگشت کوبیدم پسِ کله‌ی پوک‌‌اش، بلند شد روبروم ایستاد اما نتوانست سرش را بالا بگیرد هومناک ماکیان مرده‌ای گردنش یک‌وری افتاد هوارِ شانه‌هاش. کوبیدم تختِ سینه‌‌اش گفتم:

-          شنیده‌م عینّ سگ خماری.

و مشتم را وا کردم سیگار و فندک را نشان دادم؛ خواست بگیردشان اما خودش را بزند به نشنیدن؛ بلندتر گفتم:

-          باید پارس کنی.

و گَرد را رو کردم.

 

 پاره 7:

خمار نبودم؛ جنس هم داشتم؛اما گرفتم. پارس کردم گرفتم. آن‌قدری شد که جان بگیرم کلنگ بردارم سنگلاخِ کناره‌ی سراب را بِکنم یک‌متر و شصت/هفتاد سانت قبر درآورم؛ اما طول کشید: یک روز صدای خر در آوردم، یک روز موسیوند پالان ‌انداخت به گرده‌ام، یک شب ماکرال سوارِ شانه‌ام ‌شد "هی"ام ‌کرد.

یک شب‌ به دایی حبیب گفتم پدرم نه مرد بود؛ اگر بود باید تا تیرِ آخر از این مردم می‌کشت. گفت:

-          منوچهر یه برنو داشت؛ برنوش سه تا تیر. دو تا در کرد این همه آدم افتاده تا حالا.

نپریدم به‌اش. خودش شکار بود؛ جواب ندادم. آرزو داشت زهره داشته باشد شباشب تفنگ بکشد هردومان را راحت کند و نداشت. نه تخمش را، نه نایِ آرزوش را. لولیدم وسط جاجیم و تا صبح ساعت‌شمار کردم فتحعلی‌زا برسد. کره‌خر یک پوزه‌بند آورده بود تا سیرک راه بیندازد. هفت هشت‌ نفری از موسیوندها را هم شاهد آورده بود که حرفِ مفت بزنند و من نقلِ مجلس‌شان باشم. چانه آوردم جلو؛ فندک و زرورق را گرفتم. عرعر کردم؛ جنس را داد. کشیدم و دودِ آخر  یادم آمد که دیگر نمی‌توانم. دیگر طاقتم نمی‌... دستم را بردم بالا از بنِ دندان نفس‌کش خواندم و پریدم میان‌شان به جریدن... آی جریدم... آی جریدم... نشئه‌گی‌ام که پرید دیدم نشسته‌ام میان دو تا جنازه و دارم لشتِ فتحعلی‌زا را می‌کویم که دیگر صورتی برایش نمانده بود. حبیب بالای سرم، ماتش برده بود و پشتِ سرش از ماکرال تا موسیوند صدای شیون و تفنگ می‌آمد. گفتم:

-          من تموم شدم حبیب.

و بلند شدم خودم را تکاندم گرد و فندک و زرورقم را گرفتم توی دست، رفتم توی چاله‌‌ دراز کشیدم. داستان کوتاه

 

پاره 8:

کیو؟ کدام کیو؟ همان که از فرّاش‌ها زن گرفت؟ زن نداشت؟! نمی‌دانم. اسم پدرش چه بود؟ منوچهر؟ همان که یک وانت داشت و سبزی و خیار ترک‌کِش می‌کرد شهر؟ اگر همان باشد پدرِ پدر خرش ده‌سال پیش قول داده بود یکی از بیوه‌های تیره‌شان را نکاحم کند. نکرد نامرد. فکر کنم بچه‌هایش الان شهر باشند. گفتی از کدام تیره؟ ماکرال؟ ماکرال نداریم. همین منطقه چادر دارند؟ از کدام طایفه؟ موسیوند؟ موسیوند دیگر از کجایت؟! نکند سرابی‌ها را می‌گویی؟! نه باباجانم. این‌ها سرابی‌اند. پدرتا پدرجدشان برادر بوده‌اند. فرقی هم مابین‌شان نیست. همه‌شان گردِ یک سراب‌اند. مردهاشان خوب داس می‌زنند؛ دروگرند؛ جثه دارند، ولی زن‌شان آب و گلی ندارند... گفتی زن نداشت؟

  داستان کوتاه

 


[1] .  بسیار مانند؛ همانند.

داستان کوتاه: تِمبی


داستان کوتاه: تمبی
بهدین اروند
برای "یحیی گندلی"

داستان کوتاه 

    این داستان قرار بود در مورد ِتمبی باشد؛ اما حالا که تمبی مرده است باید از جایی دیگر شروع کنم: از الجزایر. 

تمبی عاشق الجزایر بود؛ عاشق هافبک شماره‌ هفتش: قاسم الحاجی. ما وصفش را از تمبی شنیده بودیم که چطور توی بازی 1978 فرانسوی‌ها را دنبال توپ این طرف آن طرف زمین می‌کشانده و خطا می‌گرفته ؛ هفت بار به هفت شکلِ مختلف می‌زنندش اما هم گل می‌زند و هم یک پنالتی می‌گیرد. تمبی، این جایِ داستان می‌کوبد گوشه‌ی ران می‌گوید:« امانِ از یارِ بد! باید خودش می‌زد» الجزایر آن بازی را دو بر یک می‌بازد و حذف می‌شود؛ اما نه برای تمبی. تمبی تک روتر از آن بود که تیمِ برنده را به بازیکنِ میدان ترجیح بدهد.

تمبی از پای تلویزیون بلند می‌شود، یک دست لباس شماره‌ هفت الجزایر می‌خرد، یک جفت آدیداسِ استوک دار و دوسال بعد می‌شود آقای لیگ خوزستان. سالِ بعد شماره‌ هفت صنعتِ نفت را به تن می‌کشد و آنقدر چستی نشان می‌دهد که نامش توی لیگ تخت جمشید سرِ زبان ها می‌چرخد. می‌گوید:« مارِسی[1] مونه می خواست»

-        المپیک مارسی؟!

-        ها؛ دعوت‌نومه فرستاد!

-        سی چه نرفتی؟

-        برُم فرانسه؟! صدسالِ سیاه! جوابشون دادُم: هری!

-        اونا چه گفتن؟

-        زدنُم... نامردا تو جنگ با توپ فرانسوی[2] زدنُم!

می خندم:« ها! فوتبال همینه؛ نزنی می‌زنن!»

 داستان کوتاه

چهارنسل دیدیمش که تکیه داده به عصایش و لبِه‌ی خطِ غر می‌زند؛ با آن قد کوتاهِ درهم کوفته، ریبنِ دور طلایی و قیصری‌های پاشنه‌تخم‌مرغی یکپا آلکاپون بود؛ یک پا. قبل از بازی با عصاش روی زمین، مستطیلی کج و کوله می‌کشید می‌گفت:« یک ساعت و نیم، تمامِ دنیاتون همینه!»

چهارنسل کابوسش را عرق کردیم که دارد صلاه ظهر ما را پابرهنه روی خاک و آسفالت و چمن می‌دواند؛ پدر و پدر بزرگم دفاع آخرش بوده‌اند: تمبی هنوز به ریشخند می‌گوید:« هیشکی عینِ آقات بلد نیس رو به پشت بدوه» برادرم رسول هافبک شماره‌ی هفتش بوده و معروف است یک بازی از لجِ هم تیمی‌هایش همه را با تیپا بیرون می‌اندازد، لخت می‌شود وسط زمین، میدان‌داری می‌کند؛ با تمبی مرید و مرادند. تمبی می‌زندش توی سرم:« آخ اگه یه مو از رسول توو تن تو باشه...»

روزی که شماره هفت را داد دستم، مچم را سفت چسبید گفت:« اگه برادرِ رسول باشی نگهش می‌داری»

بازی داشتیم؛ زمینِ بالا. چمنش هلندی بود: یکدست پر؛ نفس‌مان را برید. عادت داشتیم توی زمین خاکیِ پایین پی توپ یَله برداریم ولی چمن، ساق‌مان را می‌چسبید نمی‌گذاشت تکان بخوریم. قبل از بازی تمام شدیم و آن آخرها دیگر پاس‌مان به هم نمی‌رسید. بچه‌های بالا داشتند کریِ مهاجم نوک‌شان را می‌خواندند که یک‌هو‌ مهدی دانش توپ را از مهاجم‌شان قاپید، بلند فرستاد زیر پای من؛ اِستوپ کردم بردمش گوشه‌ی زمین، توی دلم گفتم:« خودم می‌زنم»... دو نفر جلویم بود و دروازه؛ پا برداشتم اولی جا ماند؛ دومی آمد سینه به سینه‌ام بدهد، تنه‌ای راندمش کنار و... نرگس را دیدم؛ داشت از پشتِ دروازه رد می‌شد؛ نان داشت روی دستش و سر چرخانده بود به تماشا که پایم سست شد و مات ماندم... خندید؛ توپ قل خورد و بیرون رفت: درست عین خودم.

 داستان کوتاه

تمبی پیراهن شماره هفتم را گرفت و جلوی همه عصاش را گذاشت روی سینه‌ام خفتم داد گفت:« لیاقت نداری!»

خبرش زود پیچید و شدم اولین شماره هفتی که لخت می‌ماند. رسول جوابِ سلامم را خورد و آقام خانه راهم نداد؛ شب را رفتم خانه‌ی مهدی دانش؛ پرسیدم:« تمبی بعدِ مُو چه گفت؟»

خمیرترش روی ورم مچش ضماد می کرد.

-        گفت اگه بازیِ بعدُ نبریم کونمون پاره‌ست!

-        نگفت کی شماره هفته؟

-        لابد کریمو.

و من، همان‌جا، برای تمام عمر از کریمو متنفر شدم؛ حتی وقتی فهمیدم نرگس خواهر کریموست نتوانستم ذره‌ای به حرمتِ خواهربرادریشان علاقه‌مندش باشم. صبح طاقت نیاوردم کولر را خاموش کردم مهدی بیدار شد؛ گفتم:« دانش! او دختر هیچیش به کریمو نرفته»

گفت:« گه نخور!» و خوابید.

...داستان کوتاه

چشم! شاید بهتر باشد از نرگس شروع کنم؛ من هنوز دوست دارم از نرگس شروع کرده باشم:

نرگس زندگی بالغ بر 274 جوان شوشی را کبریت کشید سوزاند. من و مهدی دانش یک نشئه‌گی دوا[3] را صرف شمردن کردیم تا یادمان آمد چقدر بیشتر بوده‌ایم؛  یک بر یک 274 نفر را شمردیم و یادمان آمد بین این همه ”من” بودم که شماره هفت‌شان بوده‌م...

 وقتی تمبی شماره هفت را به کریمو داد تا یک هفته سرم پایین بود؛ شانه‌هام شل نمی‌گرفت تا سینه بدهم جلو. با همان قوز رفتم درِ خانه‌ی تمبی، گردن کج کردم گفتم:

-        اومدُم پی پیرهنم.

خندید:

-        افتاده خونه‌ی ما؟

-        اذیتم نکن تمبی.

-        چه اذیتی؟

-        سی چه شماره هفتِ مُونه...

-        چه؟! شماره هفتِ "تو"؟

-        ها! شماره هفتِ خودم!

-        حیف نیست تو شماره هفت، قاسم الحاجی هم شماره هفت...؟

-        ای به قبر پدر الحاجی/

شترق خواباند بیخ گوشم؛ عصاش لق خورد اما خودش را نگه داشت صاف زل زد توی چشم‌هام:

-        لیاقتشو نداری!

و در به روم بست؛ ولی صدای عصاش نیامد. از پشت در گفتم:

-        غلط کردم تمبی!...

-        ...

-         گیرم که می‌گم.

-        ... گیرِ خواهر کریمو هم‌تیمیت؟

هیچ نگفتم؛ همانجا از تمبی و الجزایر و شماره هفتش بدم آمد، از شرم خودم بدم آمد و لجم گرفت. توی دلم گفتم: «خودم تیم می‌زنم...»: اول مهدی دانش را آوردم سمت خودم؛ دو نفری هفت هشت نفر را از تیم کشاندیم بیرون، چند نفر از چایخانه‌ها جُستیم و با چندتا تعویضی از تیمِ بالا خودمان را جمع و جور کردیم شدیم یک تیم: اسمش را گذاشتیم «فرانسه» و پیغام دادیم حریف می‌طلبیم. و البت تمبی، چند ماهِ اول، به روی خودش نیاورد؛ ندیدمان. از لج همه‌ی بازی‌هامان را برده بودیم اما حرص، حسی که تهِ دل همه‌‌مان باقی بود، حرص باخت بود. با قلدری رسول را واسطه می‌فرستادیم ولی تمبی به رسمیّت نمی‌شناخت‌مان؛ به چشمش نیامدیم و راضی به بازی نشد تااا روزی که مهدی دانش خبر آورد:« مخ زدم طلا! بگو فورواردمون بازی بعدی کیه؟!»

-        لابد کریمو!

-        ها.

دلم ریخت؛ نمی‌دانم چرا اما دوست نداشتم تمبی اینقدر تنها...
 خودم را جمع و جور کردم گفتم:

-        می‌دونه خو مُو شماره هفتم؟!

-        خیالت تخت!

اما با کدامِ دلِ قرص؟

تمبی همان شب پسغام داده بود به رسول و تنها دو جمله:« جمعه، ساعت هفت، زمینِ بالا؛ دست لباس ما مشکیه»

خوابم نبرد؛ پلک نزدم تااا جمعه. بیست سوت[4] شیشه کشیده بودم و نفهمیدیم کی ساعت هفت شد... چمن غلغله بود. پیرمردها چارپایه کشیده بودند بیرون و گوشه‌ای از زمین تسبیح می چرخاندند، آن‌هایی که میانسال بودند دستِ بچه‌ها‌شان را گرفته آمده بودند و جوانترها به ریشخند شعار می‌دادند:« تمبی و الجزایر... برنده ست! برنده ست!» ولی خبری از خود تمبی نبود. عادت داشتیم قبل از همه کناره‌ی خط ببینیمش ولی نبود. گیجاگیج چشم می‌چرخاندیم و همدیگر را می‌دیدیم که دنبالش می‌گردیم. به مهدی دانش گفتم:

-        به شرفم داره نگامون می کنه!

-        ...

-         یعنی ترسیده؟

-        تمبی؟!

-        خودِ خودش! پ کجاست؟

-        یکینه بذار دفاع آخر؛ مو برم دنبالش.

-        مهدی؟

-        ...

-        ترسیدی؟

-        گه نخور!

 

... ولی از دلِ خودم خبر داشتم؛ هردومان آشوب بودیم. رفتنا پرسید اگر صدای تماشاچی‌ها بلند شد از کجا بفهمد کدام تیم گل زده؛ گفتم کسی برای ما دست نمی‌زند.

داستان کوتاه

رسول تیم را گرم کرد و ارنج چید. تمبی از نوجوانان یار گرفته بود یک مشت بچه را فرستاده بود روبرو‌مان. جُستم: شماره هفتی نداشتند و چشم‌هاشان از نگرانی دودو می‌زد اما تمبی یادشان داده بود-حتماً یادشان داده بود-  نگرانیِ همیشه بزرگ‌تر «باخت» است. ترس، چغرشان کرده بود پا به ‌پامان می‌دویدند. بازی را بردیم روی هوا؛ کریمو توپ را کشید روی دروازه بلند شدم با سر راندمش سمت تیرک، گلرشان جا ماند رفت توی گل. توپ را آوردم وسطِ نیمه کاشتم که بترسانمشان. دم به دم تماشاچی می‌آمد و پدرم را که میان جمعیت دیدم دوزاری‌ام افتاد قضیه جدی‌تر از این حرف‌هاست. آن آخرها از گوشه‌ی خط استارت زدم و صدای رسول را شنیدم که داد زد سرِ دفاع‌شان:« بزنش!» و دفاع‌شان دیر جنبید تکلش به ساقم نرسید توپ را رد کردم کوباندنمش طاقِ مخالف. کسی دست نزد و من تشنه‌ترم می‌شد. توپ را گرفتم زیر بغل، کاشتم وسط نیمه تا نشان بدهم چقدر جر دارم اما داور سوت زد راحت شان کرد.

با هر چنگ و دندانی بود جنم نشان دادند نیمه اول «دو: هیچ» رفتیم سمتِ رختکن؛ نفس داشتند اما ساق‌هاشان شروع کرده بود به لرزیدن. دمِ رختکن مهدی دانش مچم را گرفت کشاند گوشه‌ای گفت:

-        تمبی مُرد.

و توی چشم‌های هم مات‌مان برد

...

شاید بهتر بود از اول در مورد این پایان می‌نوشتم. آدم اغلب می‌داند اولین‌هاش کدامند؛ معمولا می‌داند اولین بار کجا کسی را دیده، اولین دردها و اولین پیروزی‌هاش یادش‌اند. اما آخرین بارهاش را نه. هیچ کس نمی‌داند آخرین بار کی و کجا اتفاق می‌افتد و همیشه امیدی هست؛ اما مهدی دانش مطمئنم کرد که ریبن را از روی چشم‌های تمبی برداشته و تمبی بیدار نشده؛ یقینم داد توی اتاقکش، روی تختِ پایه کوتاهش، پیراهنِ شماره هفت لای دست‌هاش، مُرده و پیراهن را نشانم داد: شسته و پاک: هفتِ الجزایر. دلم را قرص کرد این آخرین بازیِ تمبی است و دیر یا زود خبرش...

... داشتیم می‌پوکیدیم. پایپ از ساک درآوردیم به کشیدنِ شیشه. کشیدیم و گریه کردیم، زل زدیم به هم دیدیم چقدر شرممان می‌آید. کشیدیم و عهد بستیم تمبی توی بازیِ آخرش بازنده نباشد. لخت شدم شماره هفتِ فرانسه‌ام را دادم دستش، مچش را چسبیدم گفتم:

-        دانش! اینو می‌دی دستِ کریمو!

-        پ خودت؟

-        ... مُو نیستم. اینو می‌دی دستِ کریمو؛ اگه نپوشید...

-        پ مُو؟

-        نزنی می‌زنمت!

چشم بالا گرفت تماشام کرد. گفت:

-        آخرش اینه؟

-        ...اینو می‌دی دستِ کریمو؛اگه نپوشید...

حرفم را خواند. سر انداخت پایین گفت:« گه می‌خوره»...

بغلش کردم، بوسیدمش، لخت رفتم بالا سرِ الجزایر. رسول داشت غر می‌زد. دید بازیکن‌هاش سر چرخانده‌اند سمتی دیگر، حرفش را برید و رو برگرداند از دیدنم ترش کرد. سینه دادم جلو گفتم:« اومدم شماره هفت باشم!»

-        شماره هفتی پیش مُو نداری.

پیراهن را نشانش دادم؛ شسته و پاک. گفتم:

-        خودم دارم. از دستِ تمبی هم گرفتم.

-        اصلا تو اومدی بالا سرِ تیم حریف چه زری می‌زنی؟ برو با مربیت بیا.

و رو برگرداند تا حرفش را پی بگیرد نالیدم:

-        اعصاب ندارم رسول! خودمو خودتو تمبیو می ذارم سرِ هم...

و از اسمش بغضم گرفت.

... داستان کوتاه

همه با تعجب نگاهم می کردند؛ نه مرا، و نه پیراهنم را باور نداشتند؛ با شماره هفتِ الجزایر زمین را شخم می‌زدم و توپ را به دندان گرفته جلو می‌بردم. من یوهان کرایف نبودم که لحظه‌ی آخر تیمم را ترک کنم؛ سباستین گری هم نبودم که پیش از بازی از این تیم به تیم مقابل بروم؛ رسول هم نبودم که زورم به هم‌تیمی‌هایم برسد لخت شوم وسط زمین عربده بکشم. من هیچ وقت بهترین بازیکن شهرمان هم نبودم؛ من آن بودم که دو هیچ از خودش عقب بود.

تمامِ فرانسه یک طرف، مهدی دانش یک طرف؛  شرم داشتیم و نگاه‌مان به توپ بود که دوچارِ هم نشویم. یک بار، دقیقه‌های شصت/شصت‌وپنج خودمان را با هم تنها دیدیم. هیچ کس پشت سرش نبود و توپ میان‌مان ول افتاد. خیز برداشتیم و از دلِ هم خبر داشتیم: قرار نبود به یک نمایشِ ساختگی راضی باشیم. پا بلند کرد بزند زیرِ توپ و من چستی نشان دادم با پای مخالف نیشی به توپ زدم و جلو افتادم؛ دانش، با تمام قوه، جای توپ، ساقم را کوبید و من نیفتادم. والله شنیدم ساقم تَقّه کرد و نایستادم؛ جا ماند. درد دویده بود به صورتم و جوری گُلِر را نگاه کردم که دانست به دندان هم شده می جومش و ردش می‌کنم. شل کرد. خودش را باخت. با بغل‌پا سراندمش گوشه‌ی تور.

با ساقِ لنگ، توپ را گرفتم زیر بغل، تِلِق تلق، خودم را رساندم سرِ نیمه کاشتم. توی راه یکی زدم پشتِ مهدی و دانست چه می‌گویم. چند نفری کف زدند و شعارها کمی واگشت. اما رسول هنوزا با اخم نگاهم می‌کرد. بیست دقیقه/ یک ربع مهلت داشتیم و آن‌قدر می‌زدندم که وقتی نوک پنجه‌ام را می‌گذاشتم زمین، رگ به رگِ وجودم تیر می‌کشید. اما به زورِ شیشه سرپا بودم، حرص می‌ژاییدم. له و له، از این سر میدان تا آن سرش می‌دویدم و کسی یارم نبود. به‌ام پاس نمی‌دادند. توپ از حریف می‌گرفتم و پاسش که می‌دادم از کفم می‌رفت؛ توپ را زیرِ پای خودم نگه می‌داشتم، خطا می‌گرفتم، خودم می‌ایستادم پشتِ توپ، می‌کوباندمش سمتِ دروازه و پایم قوه نداشت؛ نمی‌شد. گل نمی‌شد.

دست به کمر، وسطِ زمین ایستاده بودم و عین پرچمِ کرنر لق می‌خوردم. زبانم شده بود یک تکه چوب خشک توی دهانم که مزهِ گه می‌داد. دلم می‌تپید اما نایم نبود بدوم، منتظر مانده بودم یک توپِ ولگرد بیاید زیر پایم. و آمد. گلرمان سانترشان را از روی سرِ کریمو قطع کرد و، به هوای ضدحمله، کوبید زیر توپ و توپ صاف آمد نشست روی سینه‌ام وسط میدان. انگار دنیا را دادند به‌ام. دیدم که تمامِ فرانسه، یک بر یک تماشاچی‌ها و زمین و زمان برگشتند و مرا نگاه کردند. دیدم کریمو لعنت فرستاد، رسول مشتش را گزید و مهدی دانش استارت زد به سویم...دست‌شان به من می‌رسید تکه‌تکه‌ام می‌کردند؛ اما دست‌شان به من نمی‌رسید. توپ زیر پایم، شماره‌ی هفتِ الجزایر پشتم، بال درآورده بودم. درست که لاشه‌ام سنگین بود، درست که ساقم به اختیار نبود، درست که پاهایم به هم فحش می‌دادند اما  ترسِ بزرگتر، همیشه "باخت" است. سر برنگرداندم اما می‌دانستم گروم‌گروم صدای پای مهدی است که از پشت سر نزدیک می‌شود. دنیا صدا می‌شد توی سرم می‌پیچید. تلو می‌خوردم و مهدی هنوز خمار نشده بود؛ تندتر پا برمی‌داشت. داشت می‌رسید به‌ام و نفس‌هاش از پشت به گردنم می‌خورد؛ سردم می‌شد... همه‌ی جانم را جمع کردم تا شوت بزنم که مهدی نامردی نکرد با جفت‌پا، از پشت، آوار شد روی تنم دِروم کرد. پرت شدم توی‌ هجده‌قدم‌شان و با صورت زمین افتادم.

 داور سوت زد؛ پنالتی بود... از درد سِر بودم؛ گیج بودم و سردم بود اما توی دلم گفتم:« خودم می‌زنم»

...  داستان کوتاه

توپ را عین بقچه‌ای که تمام زندگی‌ام را تپانده باشمش گرفته بودم زیر بغل، خون از دماغ و پوزه‌ام سرازیر، ایستاده بودم پشتِ نقطه‌ی پنالتی. جمعیت چنبره زده بود روی دروازه‌.

توپ را کاشتم و پشتش گارد گرفتم؛ زبان کشیدم روی لب‌ها و تف کردم. سرخ بود؛ خون داشت. رسول درِ گوشم گفت« گل نکردی نیا بیرون!» و بچه‌های بالا کُری می‌خواندند:« به یک ورش! به یک ورش!»... مثل غریبه‌ها سر می‌چرخاندم و مهدی را نمی‌دیدم. تنها بودم. با دروغم تنها بودم. پلک‌هام را روی هم فشار دادم تا یادم بیاید کجا ایستاده‌ام؛ زور زدم تمبی را، مهدی را و خودم را به یاد بیاورم. چشم‌هام را بستم و به خودم نهیب زدم: هوشیار باش!

داور سوت را زد. از جا کَنده شدم خیز برداشتم که شنیدیم کسی بلند فیره کشید:« تمبی مرد!»...

 درجا خشکم زد. خودم می‌دانستم اما همین‌که با صدای بلند شنیدمش وا ماندم. انگار اولین بار بود که می‌شنیدم؛ انگار اولین بار بود که باورش می‌کردم. صدا دوباره از پشتِ جمعیت بلند شد؛ این‌بار با گریه:« تمبی... مرد!» و قیامت در گرفت. مردم یله شدند توی زمین، کسی توپ را قاپید، کسی دیگر از هول پایش پیچ خورد، کسی بغضش ترکید و دروازه‌بان از جلویم در رفت، بازی ول شد. کسی نایستاد پنالتی آخر را تماشا کند و من تنها توی زمین باقی ماندم؛ برای همیشه. رو به دروازه‌ی خالی.

یکبار به مهدی‌دانش گفتم بیا ترک کنیم. گفت:« خودت مونه انداختی توش حالا می‌گی بذاریم کنار؟!» گفتم آخر با این پان[5] که می‌چسبانیم پشتِ لب،  هروقت تف می‌کنم می‌روم توی حال و هوای آن پنالتی، می‌ایستم پشتِ توپ؛ دلتپه می‌گیرم. سینه‌‌اش را ندارم.

آبِ دهنش را پرت کرد انداخت به لبه‌ی بلوار که از بزاق‌ِ پان یکدست قرمز بود. گفت:

-          هنو اونجایی؟

گفتم:

-          ها! دوس دارم برگردم از یه جای بهتر شروع کنم.

زبان کشید روی لب‌هاش پرسید:

-          آخرش همینه؟

 

پایان.
سوم شهریورِ 1397

داستان کوتاه

داستان کوتاه

[1] . المپیکِ مارسی؛ نام تیمی باشگاهی در لیگِ فرانسه.

[2] . نوعی توپِ جنگی؛ مورد استفاده در جنگ تحمیلی از طرف دولت بعث عراق.

[3] . نامی برای هروئین

[4]. واحد اندازه‌گیری ماده‌ی محرکِ شیشه.

[5] . نوعی ماده ی مخدر که از دانه درخت آرکا کاتچیو استفاده می شود، دانه این درخت باعث قرمزی رنگ دهان می شود و آب دهان افرادی که این دانه را مصرف می کنند به رنگ قرمز درمی آید.

داستان کوتاه